یکدسته حرفهایی هستند برای " گفتن " که اگر گوشی نباشد نمی گوییم ، اما حرف هایی هم هستند برای " نگفتن " که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ...
و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرف هاییست که برای نگفتن دارد ...
"این نه منم !
کسی دگر ، در من و در روان من ،
سنگ شده ... گریه شده ...
چه دیر با خبر شدم !"
از سر کنجکاوی و برای دقایقی سرگرم شدن من هم روز تولدم را چک کردم نتیجه برایم جالب بود :
Revolutionary type. You inspired changes in any sphere - politics, business, religion, housekeeping. You could have been a leader.
You are bound to solve problems of pollution of environment, recycling, misuse of raw materials, elimination of radioactivity by all means including psychological methods.
اگر حس کنجکاوی شما هم برانگیخته شده می توانید به اینجا مراجعه کنید !

به اوج تشنگی خود رسیده بود پلنگ
به آب لرزه در افتاد از طنین تفنگ
به پشت صخره جهید و هراسناک نشست
و سوخت پیکرش از هُرم سوزناک فشنگ
میان خال سیاه و سفید جامه ی او
شکفته بود شقایق چنان که از دل سنگ
غرور زخمی انسان که سخت می لرزید
روانه گشت و پی اش توله های زبر و زرنگ
میان راه نشست و نعره کشید که ، هان!
مباد دست بشر هیچگه ، مباد تفنگ ....
"سهرابی نژاد "



شاید خیلی از ما تا به امروز سخاوت را صفتی انسانی می
پنداشتیم . اما از نظر من این عکس روح نواز تجلّی سخاوت است ...
دوست دام بدانم اولّین واژه یا صفتی که با دیدن این عکس به ذهن
شما خطور می کند چیست ؟

دلم می سوزد برای آن موجود زیبا و با شکوهی که قرار است
پوستش کیف دستی همنوع من باشد ...
دلم می سوزد برای جانداری که با تمام ابّهتش به خاطر خودخواهی
من و امثال من به جای شکار در طبیعت باید مردار بخورد و در فضایی یک متری روزگار بگذراند
تا من افتخار کنم گوشی تلفنم از آن نوع جدید و لوکس تازه ارائه شده در بازار است
که با پوست آن تزئین شده ...
دلم می سوزد برای خودم که عظمت روح خود را فراموش کرده ام و
حقیرانه سعی می کنم زشتی روح خود را در پس زیبایی پوست و موی جانداران بیگناه
بپوشانم ...
دلم می سوزد برای خودم ... بیشتر از آن موجودات بی دفاعی که
در طلب احترام کاذب اطرافیان آنها را به کام مرگ می کشانم ...
دلم می سوزد برای گاندی که بعد از یک عمر نفهمید باید کیف و
کفش از پوست کروکدیل بپوشد تا مردم حرفش را بفهمند و برای افکارش احترام قائل
باشند!
دلم برای آن افراد متشخّصی می سوزد که شخصیّتشان را لباس و
کیف و کفششان تعیین می کند ، نه اعمال و افکار و عقاید و کردارشان ...
دلم برای آن خانم کارشناسی می سوزد که به خاطر علاقه زیادش به
کروکدیل (؟!) بنیانگذار پرورش کروکدیل در ایران شده و با شور و حرارت وصف ناپذیری
از زیبایی پوست آن می گوید ، و از اینکه اگر در نواحی گرمسیر پرورش یابد پوستش
لطیف تر می شود !
دلم برای همسر احتمالی این خانم کارشناس هم می سوزد که هر
لحظه این امکان وجود دارد خانم از فرط علاقه او را خشک کند و گوشه خانه بگذارد !
دلم برای تمام سودجویانی می سوزد که جرأت ندارند برای یکبار
هم که شده مردانه بایستند و از خودشان دفاع کنند که اگر من فلان کار قانونی غیر
انسانی را می کنم برای سود و منفعت کلان خودم است نه برای اشتغالزایی و کمک به حل
مشکل بیکاری و بالا بردن تولید ناخالص ملّی !
به غیر از اینها...
دلم برای جانباز شیمیایی دوران جنگ هم می سوزد که سالهاست
آرزوی یک زندگی حتی فقیرانه را با تن سالم به دل دارد و سرُمی که از خون کروکدیل
ساخته می شود تنها چیزیست که شاید بتواند این آرزوی به ظاهر محال وی را به حقیقت
بدل کند .
دلم برای آن کودک پنج ساله آسمی می سوزد که حسرت یک بازی شاد
و بی دغدغه با دوستانش را می خورد و آرزو دارد روزی برسد که نفسش دغدغه اش نباشد و
گوشت کروکدیل می تواند او را از این رنج رهایی بخشد ...
دلم برای مادر آن کودک هم می سوزد که مدام با این کابوس
زندگی می کند که مبادا بابت لحظه ای غفلت عزیزترین فرد زندگی اش را از دست دهد ...
دلم برای آن بیمار ایدزی می سوزد که زندگی برایش مفهومی جز
شمارش معکوس تا رسیدن مرگی زجرآور ندارد و کورسوی امیدش "کروکدیلین" ی است که از خون کروکدیل گرفته می شود و در محیط آزمایشگاهی توانسته این ویروس را از
بین ببرد ...
دلم برای بیماران سرطانی هم می سوزد ...
و برای خیلی های دیگری که اجزای تن این جاندار باشکوه می
تواند ناجی شان باشد ...
و باز هم دلم برای کروکدیل می سوزد ... جانداری که اجدادم
در گذشته و بومیان کشورم در جنوب هنوز ، آنرا حیوانی مقدّس و خوش یمن ، و حافظ
برکه های آب شیرین می دانند ...
دلم برایش می سوزد بابت بلایایی که قرار است بر سرش آوریم ... نه به عنوان حیوان مورد علاقه ام ، بلکه به عنوان یک جاندار مانند خودم ،
با
جانی که عزیز است و قابل احترام ...
درود و سلام بر بزرگ بانوی اسلام ، حضرت فاطمه زهرا (س) به عنوان مادری نمونه ، همسری فداکار ، فرزندی شایسته و الگوی همه زنان و فخر مادران عالم ...
امروز روزیست که محبت معنا پیدا می کند و انسانیّت جلا می گیرد . روزی که حس قدرشناسی همگان را بر آن می دارد تا از «او» سخن بگویند ....
کسی که آرامش امروزمان حاصل زحمات دیروز اوست ...
مادرم ... وصف خوبی ها و مهربانی هایت را چگونه به تصویر کشم وقتی که تو خود تصویر زیبای زندگی ام هستی ، و نیک آگاهم که هیچ واژه و عبارتی نیست که بتواند گوشه ای از مقام و جایگاه والای تو را بیان نماید ...
اعتراف می کنم که برای سپاس گفتن تو هیچ کلامی نیست . اما بی گفتگو بدان که همیشه ممنون تو خواهم بود که هیچ نمی خواهی جز پیشرفت من و هیچ آرزویی نمی کنی جز سعادت من ...
بگذار وظیفه قدردانی تورا با صمیمیّت و حکم حق شناسی به اثبات برسانم ... خستگی ات را به من واگذار تا در وجودم حل کنم و تو از آن رها شوی ، و دل نگرانی هایت را به من قرض بده تا مگر آسوده شوی ...
به پاس دقایقی که برای من صرف کردی ، آرزو می کنم
گوارایت باد بهشتی که خداوند ارزانیّت داشته ...
ای لبخند زیبای خداوند ، روزت مبارک ...

ره و رسم عاشقی را چه عجب ادا نمودی
که قلم توان ندارد همه شرح ماجرا را ....
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان
ذاتش درایت و انصاف
هیبتش زمان
و خاطره ات تا جاودان جاویدان داوری خواهد شد"
شاید تأثیر گذار ترین و در عین حال تأثّر برانگیز ترین مطلبی که در مورد محیط زیست خواندم اولین پست وبلاگ سام خسروی فرد باشد ...
همان پستی که مرا کفتر جلد «آتش نوشت» کرد !
این پست به بیان حقیقت مشمئز کننده ای می پرداخت که
ادامه مطلب

برای اکثر ما هدیه دادن گل در واقع نوعی ابراز محبت کلاسیک است که همچنان با استقبال رو به رو می شود . گل ها هر کدام دارای روانشناسی ویژه ای هستند که باید به آنها توجه شود . گاهی خرید یک دسته گل ممکن است آنچه را که باید به هدیه گیرنده منتقل نکند . پس برای اینکه دچار چنین مشکلی نشوید بد نیست این سطور را پیگیری کنید :
ادامه مطلب
یکی از تفریحات مورد علاقه من که می تونه ساعت ها منو به خودش مشغول کنه ( و البته خیلی چیزها بهم یاد بده )خوندن و حلاجّی کردن مطالبیه که روی در و دیوار اماکن عمومی نوشته شده !
( چرا که من از سردمداران این نظریه هستم که در تمام دنیا تنها جایی که دموکراسی و اصل آزادی بیان به معنای واقعی کلمه اجرا میشه همین جورجاهاست ...)
امروز هم من از این لذّت بی پایان بی بهره نبودم و به بهانه نزدیکی امتحانات راهی کتابخونه دانشگاه شدم تا درس بخونم .
اما خوب طبق معمول با دیدن اولین نوشته روی میز حواسم به کلی پرت شد و مشغول بررسی این نوشته ها شدم ...
اما دلیل علاقه من به این تفریح از دیدگاه بعضی ها احمقانه:
ادامه مطلب
مسلما" هرکس که به گونه ای به فعالیت های رسانه ای می پردازد دیدگاه خاصی نسبت به مخاطب خود دارد که بر مبنای آن خط مشی خود را بر می گزیند . عده ای شاید هیچ گونه قوّه ادراک برای مخاطبانشان قائل نباشند و وی را عنصر منفعلی بدانند که به راحتی می توان احساس ، رفتار و نگرشش را به میل خود این سو و آنسو کشاند ...که اگر از این دیدگاه به مسأله بنگریم به طور قطع تأثیر رسانه ها تأثیری مطلق خواهد بود و کنش و رفتار مخاطبان نیز تابعی از محرّک های رسانه ای است... و بدین ترتیب می توان ادّعا داشت که صرف الغای پیام های آتشین و احساسی به مردم ، به انضمام یک سری کلیشه ها و شعارها که به طور پیوسته از سوی رسانه ها تکرار می شوند ، می تواند با تحریک احساسات و عواطف مردم و نتیجه گیری به جای آنان آثار دلخواه را بر جای گذارد ... که شاید دیدگاهی چنین افراطی مدت ها باشد که منسوخ شده ...
اما اگر بخواهیم کمی نگرشمان را نسبت به مخاطب تعدیل کنیم و به بیانی دقیق تر برایش احترام قائل باشیم (!) باید در ضمن اعتراف به پویایی ذهن انسان به توانایی پردازش محرّک ها در دستگاه ذهن نیز معتقد شویم ... که از این منظر، مخاطبان قاعدتا" پیام هایی را انتخاب می کنند که با عقاید و باورهایشان سازگار باشد . و بدین ترتیب تأثیراینگونه خبر رسانی ها، عمدتا" در استحکام و تقویت باورها و عقاید موجود و جهت دهی به همان هاست و از ایجاد تغییر در نگرش مردم و طرح اندیشه های نوین ناتوان اند .
این دیدگاه ، مصداق بارز گفته "پوپر " است که می گوید " ذهن انسان مانند یک نقّاش عمل می کند ، نه یک دوربین عکاسی "





