سال گذشته این موقع ، سردبیر دوست داشتنی و البته بی خیالی داشتم که هروقت تو کار مشکلی پیش می اومد ، موقعی که عصبانیت و دلخوری منو می دید ، می خندید و می گفت : « وقتی سیب گاز می زنی و توش یه کرم درسته می بینی زیاد ناراحت نشو ، ممکن بود گازش بزنی و یه کرم نصفه ببینی !! »
اون زمان به خاطر مسئولیتی که بر عهده داشتم ، این حرف نه می تونست منو بخندونه و نه معنیش برام ملموس بود . ( چون اعتقاد داشتم کاری که به عهده میگیرم باید به هر قیمتی به بهترین وجه و بدون ایراد انجام بشه ) واسه همین به جای خنده با دلخوری می گفتم : « آخرش این بی خیالی شما منو می کشه ... »
غائله همیشه اینطور ختم می شد که نیم ساعت بعد آقای سردبیر یه سیب می آورد و به شوخی می گفت : « بیا امتحان کن ببین کرمش چه شکلیه ! » و من هم همیشه مجبور بودم به احترام موی سفیدش سیب رو بگیرم و به جای مشکل سابق ، رو برنامه بعدی تمرکز کنم .
الآن که مدتی از اون دوران شیرین و تجربه ناب میگذره ، بعضی وقتا فکر می کنم واقعا" اگه گاهی وقتا آدم اینجوری به مشکلات نگاه کنه زندگی خیلی ساده تر، و احیانا" زیباتر میشه ...

