
انگار همین دیروز بود . بهم گفتن : « دیگه بزرگ شدی و باید بری مدرسه » تو عالم بچگی هام ، به روش بچگونه خودم ، فوق حد تصور ، پکر شدم . یک ناشناس درونم ملتمسانه زجّه می زد که : « هی ...! من هنوز بچه ام ! شما چتون شده ؟! من نمیخوام برم مدرسه ! » اما فایده ای نداشت و اون موقع بود که برای اولین بار فهمیدم نمیشه جلوی گذر عمر ایستاد ... پس فقط دلم از سنگدلی دنیا گرفت !
این چند روزه ، در عین حال که پیام های تبریک بیست و دومین بهار زندگیم و حضور دلگرم کننده مهربانان بیشمار دور و اطرافم ، زندگی رو برام شادتر و رنگین تر از روزهای پیش کرده ، حس کهنه ، اما فراموش شده ای دوباره به دلم چنگ انداخته . دوباره صدای همون طفل خیره سر و میشنوم که فریاد میزنه نمی خواد بزرگ شه !
کسی چه می دونه ؟ شاید از رویارویی با دنیای وحشی و بیرحم خارج از چهاردیواری کودکی واهمه داره . یا شاید اصلا" توان چنین نبردی رو در خودش نمی بینه ...؟
می خواستم بنویسم دوستتون دارم و از محبت های تک تکتون ممنونم . می خواستم بنویسم انتظار این همه لطف رو نداشتم و پیام های تبریکتون جدا" منو سورپرایز کرد . می خواستم بگم برام هیچ فرقی نیست بین کسایی که با دیدار حضوری و هدیه های آنچنانی شادم کردن یا کسایی که به یک کامنت خصوصی یا تلفن یا اس ام اس اکتفا کردن . دوست داشتم بدونین برای من ، مهم اینه که به یادم بودین ...
ولی غیر از این حرف های کلیشه ای اما حقیقی ، می خوام بگم امروز ، کودک هراسونی رو می شناسم که دوست داره هنوز و تا همیشه در مأمن آغوش گرم مادرانه جا بگیره و جام لالایی دلنوازش رو بی محابا و لاجرعه سربکشه . بی دغدغه فردا و فرداهای مبهم که چه خواهد شد ...می خوام بدونین اون بچه امروز داره ترس از فردا رو با ذره ذره وجودش لمس می کنه ، به کنج دنج چهاردیواری امن کودکی هاش پناهنده شده ، عاجزانه و بی صدا اشک میریزه . اما صد افسوس که خیلی پیش تر فهمیده و می دونه جلوی گذر عمر نمیشه ایستاد !
می خوام بدونین اون بچه ترجیح میده برای همیشه با آرزوهای کوچیکش تو دنیای معصومانه کودکی بمونه اما انسانیّتش رو ارزون نفروشه ...
امروز در حسرت آن روزها دلم می گیرد ... و من نمی خواهم بزرگ باشم و رنگین و عاقل .
من دوست دارم یک من کوچک ، با آرزوهایی کوچک باشم . اما ، انسان ...
یعنی میشه ؟!

